سلام ستاره
کوچکترین قلب آسمان کودکی ام
سلام ابر
بزرگ ترین بالش خوابهای کودکی ام
سلام آبهای جاری
ُکه اصواتتان برایم همیشگی ست
سلام چکاوک تنهایی ام
درون قفس انتظار رهایی
به راستی صدای تو اگر نبودّ !
بالهایت این زمان چقدر خوب
به آبی آسمان پر گشوده بود
***
سلام تنهایی کلاغهای همیشه آزاد
سیاه ترین نقطه که روشنی آبروی رنگ سپیدی ست !
سلام رسیده ای که انتظار ما رسیدن تو بود
و از تو هیچ انتظار بودنی میان ما نبود
سلام مرگ ! سلام!
که بهترین برای رفتن از کنار این زمانه ای
سلام !...
هی !
بیقرار نیامدن بارانهای یک ریز
برگهای ریز و
خیسی پیاده روهای پاییز
دیدی شنیده بود پچ پچمان را از لابلای همهمه شاخ و برگ چناران ...
دیدار ما
دوباره به همان ساعت پیشین
درآن مکان مقدس
کنار ساعت دیدار
آی !
از آواز آرام < دوستت دارم > سخن می گویم ...
از عشق با تو حرف میزنم
این طنین اصوات کسانیست
که انگارتو را ستایش می کنند
ری را
سالهاست که در زمینی گرم
دور از اخترک خویش
بازگشت به آغوش گلی را انتظار کشیده ام
هنوز نمی دانم
فصل بازگشت پرندگان مهاجر
کی آغاز میشود
****
رسیدن مسافربه مقصد ناکجا
تنها زمانی اتفاق می افتد
که او فراموش می کند
اهل کدام سرزمین بوده است
****
او را دیده ام
آفتاب
درمقابلش ستاره ناچیزیست
با اخترکانی آویزه گوشش
او را شبها
سوسوی چراغها بشارت داده اند
ودهانش...
پرازعطراقاقیاهاست!
تنها نشئه ازهم سیراب شدن
خماری این تن
این پیکردرعذاب را
چشمه خراب را
آباد می کند!
***
گوش بزنگ صدای در
در خلسه ای
که نه خواب بود و
نه بیداری ...
بخود که آمدم
روی در نوشته بود؛
آمدم
در زدم و
تو
نبودی...
تبریک تبرک !
رسیدن پاییز را
این ستاره باران برگهای ریز را
دلتنگی غروبها و
پیاده روهای خیس را
تبریک !
**
چنانکه آوازی غمگنانه آغاز می کنی
تا دشواری روزه سکوتت را بگشایی
گریه
راه حنجره ات را می ببندد و
باز
از آغاز آواز هم دست می کشی ...

